معمولا از فرزند اول هر خانوادهای انتظار میره که شخصیتی مستقل و محکم داشته باشه و من هم از خودم چنین انتظاری رو دارم. اما مدتیه که شخصیت وابسته و اعتماد به نفس پایینم برای من دردسرهای زیادی رو آفریده! با توجه به پدری که هیچکاری رو به هر نحوی که انجام شده باشه قابل قبول نمیبینه و مادری که از شدت نگرانی، همیشه بیش از اندازه مواظب بچهها بوده و اونا رو از تجربههای شخصی خیلی از مسائل برحذر داشته و همینطور بزرگ شدن در محله و تحصیل در مدرسهای که بچهها همه از خانوادههای فوق مرفه بودن و وضعیت اقتصادی خانوادهشون همخوانی خاصی با یک خانواده فرهنگی نداشت، بخش بزرگی از اعتماد به نفسم رو در همون دوره کودکی و نوجوانی جا گذاشتم! البته استعداد بالای ذاتی من همیشه و در تمام دوران تحصیلم باعث میشد که بهعنوان فردی منحصر به فرد شناخته بشم و همیشه در مرکز توجه اطرافیانم قرار بگیرم، اما زور اون عوامل اول در کاهش اعتماد به نفس من خیلی بیشتر از زور افزایش اعتماد به نفس حتی با معدل بیست دیپلم ریاضی بود! البته همین افزایش نسبی اعتماد به نفسم در سالهای دبیرستان به دلیل وضعیت استثنایی تحصیلی که داشتم خودش سبب بیخیالی من و عدم تلاش من برای آمادگی در کنکور شد و با توجه به استرس بیش از اندازهای که همیشه در موقعیتهای حساس زندگی گریبانگیرم میشه و روز کنکور بهصورت دیوانهواری به من حمله کرده بود، نتونستم اونطوری که خودم و دیگران انتظار داشتیم رتبه تک رقمی یا دو رقمی کسب کنم!
بااینکه من توی یکی از دانشگاههای دولتی خوب و در شهر خودم اونهم در یک رشته خوب قبول شدم، اما برآورده نشدن انتظاری که داشتم و دیگران از من داشتن باعث کاهش اعتماد به نفسم در حدی شد که مدت مدیدی باور ذهنیم این شده بود که من خنگ شدم! یادم نمیره که همکلاسیهام بهخاطر قبولیشون توی این دانشگاه و این رشته چهقدر از سمت خانوادههاشون تشویق شده بودن و روزهای اول از کامپیوتر، سکه و خیلی چیزهای باارزشی که بهعنوان جایزه دریافت کرده بودن صحبت میکردن، اما پدر من معتقد بود که من رسما گند زدم و اصلا به جایی که لیاقتشو داشتم نرسیدم! حتی فامیل هم همیننظر رو علنا ابراز میکردن! اعتماد به نفس من مثل ظرف بلوری بود که با یک ضربه هزار تکه شده باشه، اما کمکم با شاگرد ممتاز شدنم توی دانشگاه بخشی از این قطعات خرد شده دوباره به هم میچسبیدن، اما این باور ذهنی که من بخشی از تواناییام رو از دست دادم و اعتماد به نفسی که فقط در حدی بود تا از پس امتحانها و پروژهها بربیام، جلوی ورود منو به فرصتهای طلایی برای بیشتر دانستن و تجربه مسائلی که الان آرزوشونو دارم گرفت!
در پی بیانصافی عجیب دانشگاه و ناباوری همه دانشگاه از قبول کردن من برای ورود به دوره ارشد با وجود معدل بالا و ممتاز بودنم، سرباز زد! اون هم زمانیکه من خرید اول سالم رو برای شروع یک مقطع جدید انجام داده بودم و سال قبل با اطمینان کامل، کنکور ارشد رو از دست داده بودم! باز تکههای چسبیده اعتماد به نفسم از هم جدا شدن و هر کدوم چندین تکه شدن! یک دوره افسردگی یک ساله مانع از تلاش من برای قبولی در کنکور ارشد شد! بهعلاوه که در سال دوم با همسرم آشنا شدم و بعد از گذراندن یک سال سخت برای از میون برداشتن موانع ازدواجمون بدون آمادگی در کنکور ارشد در یکی از دانشگاههای تهران پذیرفته شدم و ازدواج کردم و دوره جدیدی از زندگیم شروع شد! من که چیزی بهنام اعتماد به نفس رو دیگه با خودم یدک نمیکشیدم و هنوز درگیر افسردگی و روزهای سختی بودم که پشت سر گذاشته بودم و اصلا به خوابگاهی بودن عادت نداشتم روزهای وحشتناکی رو در تهران میگذروندم! در کلاسها شرکت نمیکردم! حتی شب امتحان هم درس نمیخوندم اما خوشبختانه معدلم برخلاف انتظار خودم بدک نمیشد! تا اینکه ترم دوم برای فرار از رخوتی که گرفتارش شده بودم و به پیشنهاد همسرم سر کار رفتم و با همسرم همکار شدم! وارد پروژهای شدم که ۱۰ سال بود روی اون کار شده بود و دنبال نیروهای جوان و با استعدادی بودن که فقط بیان و پروژه رو از این وضع فلاکتبار نجات بدن! همسرم که یک سال قبل از من کارش رو شروع کرده بود اشراف کاملی به سیستم موردنظر داشت و من بیاعتماد به نفس و نا آشنا با محیط کار، اوایل از ترس کمآوردن جلوی مدیر پروژهامون با هر مشکل کوچکی که روبرو میشدم بدون اندکی تلاش برای حل اون، به همسرم پناه میبردم و اونو هم کلافه میکردم! دیگه از اون روحیه کاوشگر و خلاق من خبری نبود! من که هنوز به صفت مبارک وابستگی مزین نشده بودم، به این افتخار هم نائل شدم و تبدیل به موجود وابستهای شدم که حتی در پروژههای درسیم هم انتظار کمک از جانب همسرم رو داشتم و تا اون کنارم قرار نمیگرفت و دستم رو نمیگرفت قدم از قدم برنمیداشتم! کمکم تو محیط کار خودم رو پیدا کردم، اما ذهنیت مدیر پروژه و همسرم رو نتونستم کاملا عوض کنم! درسته روی کارم حساب میکردن و به تواناییام اطمینان داشتن، اما اون حد اطمینان میدونستم که خیلی پایینتر از میزان توانایی واقعی منه و خود من در ایجاد این وجهه از خودم مقصر بودم! حتی پایاننامهای که هنوز رسما شروع هم نشده نتیجه همین وابستگی و بیاعتماد به نفسی منه! گرچه مشکلات دیگری هم بودن که مانع شدن زمان کافی برای به سرانجام رسوندنش اختصاص بدم!
گاهی سابقه تحصیلیم رو نگاه میکنم! روزهای گذشته رو مرور میکنم! معدلهای بالا در تمام دوران تحصیل حتی دوره ارشدی که با اون وضعیت اسفناک پشت سر گذاشتم! ذهنیت دوستان و اطرافیان، معلمان و استادانی که منو بهعنوان فردی با استعداد و با سواد میشناسن، اما هیچکدوم ذرهای نه به اعتماد به نفسم اضافه میکنه و نه ذرهای از وابستگی و ترسهام کم!
اینا رو نوشتم چون نیاز داشتم درد دل کنم و فریاد بزنم از رنجی که میبرم! دلم میخواد تغییر کنم و این ترس و بیاعتمادی و وابستگی رو از وجود خودم بیرون بریزم! اما هنوز نمیدونم برای تغییر باید از کجا شروع کنم!
پ.ن. از هرگونه راهنمایی و تجارب ارزشمند دوستان نهایت استقبال بهعمل میآید! متشکرم …
نمیدونم چرا از بهاشتراک گذاشتن افکاری که توی ذهنمه فرار میکنم! تا به حال چندین بار افکاری رو شاخ و برگ دادم و نوشتهای رو کامل کردم، اما از پست کردنش پشیمون شدم. چندین بار ویرایشگر رو باز کردم و هنوز جمله اول تمام نشده دوباره بستمش. افکاری که مدتها ذهنمو مشغول خودشون کردن و حین تمام فعالیتهای روزانهام جایی در پسزمینه ذهنم در حال پردازششون هستم. حرفهایی که دوست دارم بقیه هم بخونن چون فقط وارسی شخصی اونها چیزی رو برام عوض نکرده. حرفهایی که گاهی مثل یک بار روی دوشم سنگینی میکنه …
نمیدونم علت این رفتار من دقیقاً چیه! حرفهایی هست که دوست ندارم توسط افرادی که منو میشناسن خونده بشه و خودمو توجیه میکنم که خوب بعضی چیزها رو خصوصی بنویس. بعداً بهانه دیگهای جور میکنم تا آخر سر از انتشار اون افکار منصرفم کنه؛ ولی محتملترین علتی که وجود داره “ترسه”. واژهای که جزء جداناشدنی زندگی من شده. مفهومی که از صبح حضورش رو در زندگیام احساس میکنم و به اشکال مختلف تا آخرین لحظات بیداری و حتی در خواب هم همراه منه. مفهومی که سعی کردم توی وجودم دنبال ریشههاش بگردم و قرار بود حاصل کنکاشهای وجودم رو برای پیدا کردن اولین رد پاهاش توی زندگیم در همین وبلاگ منتشر کنم، اما اون نوشته هم از روی “ترس” هرگز برای دیگران منتشر نشد!! و برای منی که نیاز داشتم دیگران اونو بخونن نوشتنش چندان مؤثر واقع نشد و من حتی بهدنبال ریشه این نیاز هم نرفتم و خودم رو توجیه کردم که خوب انسان موجودی اجتماعی است …
چند دقیقه قبل از این نوشته میخواستم مطلبی بنویسم باعنوان “حلوای صبر” که همین ترسها منو از ادامه نوشتنش منصرف کرد!
بگذریم … باید سری به اعماق روحم بزنم! میدونم که سخت نیازمند کمکه …
پ.ن: همین الان داشتم اون ضربدر بالایی رو برای اعلام انصراف از انتشار این مطلب کلیک میکردم، اما کلی شجاعت به خرج دادم!
پ.ن: دوباره داریم چند روزی میریم تهران. من از تهران هم میترسم!
مدتیه یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که شب وقتی میخوام بخوابم از خودم و کارهای اون روزم رضایت داشته باشم و در انتظار رسیدن یک روز تازه چشمهامو روی هم بذارم. اما از وقتی که کارهای پایاننامهام به هم گره خورده، شبها در حال جنگ و جدال با وجدانم به رختخواب میرم و خسته و شکستخورده از این نبرد خوابم میبره و صبح هم میلی برای آغاز روز جدید در خودم احساس نمیکنم. حال و روزم شده درست شبیه میخواره داستان شازده کوچولو که می میخورد تا فراموش کنه شرمندگیاش رو از میخواره بودن. چند وقتی به آشپزی رو آوردم تا فراموش کنم غصه انجام ندادن پایاننامه رو. بعدش به دانلود و تماشای فیلم و الان هم به خواب.
ولی دیگه از چرخیدن توی این حلقه بینهایت خسته شدم. از فرار خسته شدم. نه میخوام تسلیم بشم و نه میخوام بجنگم. میخوام آشتی کنم با این شرایط. میخوام لذت ببرم از پشت سر گذاشتن همه مشکلات. نمیخوام فک کنم پایاننامهام چیزیه که فقط باید خودمو از شرش نجات بدم. میخوام تکتک ثانیههایی که روی اون وقت میذارم برام شیرین باشه. اون چیزی که باید تغییر کنه فکر منه. اون فکری که خودش رو اسیر و گرفتار این شرایط میبینه. اون فکری که وقتی دید چند ماهی صرف نقل مکان و جابهجایی، مراسم عروسی و آماده کردن خونه شد، وقتی دید اساتید راهنما هیچ مسئولیتی در قبال دانشجوشون احساس نمیکنن، اول ترسید، بعد ناامید شد، بعدش هم متنفر. اما الان دیگه وقت تغییره. باید از اول شروع کرد، نه غمگین و نه با ترس. میخوام امید رو سر بکشم و مست بشم از شور و نشاط.
خانوادهای که من توی اون بزرگ شدم، اعتقاد سفت و سختی به لقمه حلال و اثراتی که لقمه حرام بر زندگی میگذاره داره. پدرم همیشه به خودش میباله که تا بهحال لقمه حرام سر سفر زن و بچهاش نیاورده و همینه که به روزیش در عین کم بودنش برکت داده. امیدوارم اینجوری بوده باشه. الحمدلله آقای شوهر هم توی یه خانواده با همچین اعتقادی بزرگ شده و همین اعتقادات رو در زندگی دونفرهمون درنظر میگیره.
ولی چندین ساله که یه مسئله ذهن منو خیلی درگیر کرده. مثلاً هممون شنیدیم معلمی شغل انبیاست و خیلی از معلمها معتقدن که حلالترین لقمه رو بردن سر سفرههاشون. اما از نظر من مسئله به این سادگیها هم نیست. مثلاً فرض کنید من از یه میوهفروش چند کیلو میوه بخرم. فرض کنید اون فرد کمفروشی کنه. این کارش ظاهراً نمیتونه اثر عمدهای روی زندگی من بگذاره. نهایتاً من چندهزار تومانی ضرر کردم و طبعاً دیگه از اون مغازه خرید نمیکنم. (البته با توجه به اثر پروانهای، حتی ممکنه همین کار هم اثر عظیمی روی زندگی من بگذاره.) بههرحال، معیار حرام و حلال هم تقریباً برای این دست مشاغل مشخصه و کسی اگر دقت کافی بهخرج بده، میتونه راه نفوذ مال حرام رو ببنده. ادامه مطلب …
سلام،
این نوشته یک تصمیم ناگهانیه. یک تصمیم شجاعانه برای دوباره نوشتن. فکر کنم از آخرین نوشتههام سه چهار سالی میگذره. اون موقعها توی یاهو ۳۶۰ مینوشتم. وبلاگم خصوصی بود و فقط دوستای یاهو ۳۶۰ایم که اکثراً همکلاسی، همدانشگاهی و یا از اقوام بودن میتونستن مطالبی که مینوشتمو بخونن. اگه نذارید پای اعتمادبهنفس کاذب (من حتی اعتماد بهنفس در حد معمول رو هم الان ندارم) برای همون مخاطبای محدود، وبلاگم کلی پرطرفدار بود و دوستان لحظات مفرحی!! رو در وبلاگ من سپری میکردن.
بعد از اون، اتفاقاتی توی زندگیم افتاد که درحد یک زلزله ۹ ریشتری زندگیم رو تکون داد. الان که فکر میکنم میبینم شاید من زندگیمو مطابق اصول مهندسی زندگی بنا نکرده بودم که چنین اتفاقاتی تونست چنین زندگیمو تحت تأثیر قرار بده و حتی الانم پسلرزهها بتونن گاهیوقتا دردسرساز باشن. بههر حال این اتفاقات روی شخصیت من اثرات عمیقی بهجا گذاشته، جوریکه گاهی فکر میکنم خود قبل از اون اتفاقات و خود الانم با هم قابل مقایسه نیست. برای مثال منی که نوشتن همه زندگیم بود، چهار ساله که هیچجا، حتی رو کاغذ هم نمینویسم.
چند وقته از طریق گودر با چند تا از وبلاگهای بلاگفایی آشنا شدم و بهصورت کاملاً خاموش مطالبشونو دنبال میکنم. بیصبرانه منتظر نوشتههای جدیدشونم. خیلی راحت با نوشتههاشون ارتباط برقرار میکنم. خیلی روحیه گرفتم با خوندنشون. انگار تکههای گمشده وجودمو از لابهلای نوشتههاشون پیدا میکنم و بههم میچسبونم. انگار یه راهی جلوی پام گذاشتن که بتونم برگردم به خودم. خودمو پیدا کنم. حس میکنم اون تکه گمشده نویسندگیمو پیدا کردم و بنابراین بر آن شدم که باز هم بنویسم. معتقدم نوشتن معجزه میکنه. تجربه کردم که میگم. میخوام به چارچوب این وبلاگ خودمو ببندم تا شفا بگیرم. میخوام یاد بدم و یاد بگیرم.
پ.ن. یهکم میترسم. نمیدونم هنوزم میتونم مثل قبل کلماتو خیلی خوب پشت هم بچینمو و خیلی راحت حرفامو اونجوری که میخوام بنویسم یا نه. باید به خودم فرصت بدم.
پ.ن. عنوان این وبلاگ از پیشنهادات حضرت حافظ است: (مطلب طاعت و پیمان و صلاح از “من مست”)
پ.ن. قالب اینجا رو خیلی دوست ندارم. دارم یکی رو ترجمه و طراحی میکنم. یک کم سرم شلوغه، پایاننامه و این حرفا. فعلاً همینو تحمل کنید (میکنم).